چند نمونه از عفّت ورزى پيشوايان
ادامه مطلب
آرى با اين كه او از سران جنگ افروز دشمن بود، حضرت على(ع) در حفظ عفت او بسيار كوشيد؛ حتى دو نفر از سپاهيان ناآگاه على(ع) درصدد بودند كه نسبت نارواى بىعفّتى به عايشه بدهند، حضرت على(ع) به شدّت از آنها جلوگيرى نمود و دستور داد به هر كدام - به عنوان حد قذْف - صد تازيانه زدند و هنگامى كه عايشه را به سوى مدينه روانه مىنمود، بيست نفر زن را مأمور كرد تا به صورت مردان جنگى، شمشير را به كمر بسته و عايشه را به مدينه برسانند. ين دستور از اين رو بود كه در مسير راه، غارتگران با ديدن قيافههاى آنها، بترسند و به كاروان عايشه حمله ننمايند، از اين طريق حريم عفّت عايشه حفظ گردد. البته اين موضوع به قدرى مخفى بود كه حتى عايشه نفهميد. لذا در محلّى از مسير راه به على(ع) اعتراض كرد و گفت: «على(ع) با مأموران سپاهى مرد، حرمت عفّت مرا پاس نداشت». اما وقتى به مدينه رسيد و آن زنان، لباسهاى مردانه خود را درآوردند و به عايشه گفتند: ما زن بوديم و على(ع) ما را پاسدار تو نمود، تا تو را به مدينه برسانيم؛ عايشه دريافت كه اعتراضش بىمورد بوده و على(ع) حرمت عفت او را به طور كامل حفظ كرده است
6- ابو صباح كنانى كه يكى از شاگردان معروف امام باقر(ع) است مىگويد: روزى براى ديدار امام باقر(ع) به سوى خانهاش حركت كردم، وقتى به درِ خانه رسيدم، در را زدم، كنيزى كه تازه به حدّ بلوغ رسيده بود در را باز كرد، با دست به سينهاش زدم و گفتم به آقايت بگو ابوصباح است تا اجازه ورود دهد. در همان لحظه امام باقر(ع) از پشت ديوارهاى خانه بلند فرمود: «اُدْخُلْ لا اُمَّ لَكَ؛ اى بىمادر! وارد خانه شو». وارد شدم، دريافتم كه امام باقر(ع) از اين كه حريم عفت كنيز را شكستهام نسبت به من عصبانى است، عرض كردم: سوگند به خدا! قصد لذّتجويى نداشتم، مىخواستم بر ايمانم افزون گردد (كه آيا شما از پشت ديوارها از كار ما اطلاع مىيابيد؟) امام باقر(ع) فرمود: راست مىگويى، اگر فكر كنى كه اين ديوارها مانع ديد ما مىشود، پس فرقى بين ما و شما نيست، آن گاه آن حضرت با تأكيد به من فرمود: «ايّاكَ اَنْ تُعاوِدَ اِلى مثْلِها؛ قطعاً بپرهيز تا مبادا اين كار (دست درازى به نامحرم) را تكرارى كنى».
7 - يكى ديگر از شاگردان امام باقر(ع) به نام ابوبصير مىگويد در كوفه به يكى از بانوان درس قرائت آيات قرآن مىدادم، روزى در يك موردى با او شوخىاى كردم (كه بر خلاف حريم عفّت بود)، پس از گذشت مدتها از اين حادثه، در مدينه به محضر امام باقر(ع) رسيدم، به من فرمود: «كسى كه در جاى خلوت گناه كند، خداوند نظر لطفش را از او برگرداند، اين چه سخنى بود كه به آن زن گفتى؟» از شدّت شرم، سر در گريبان كرده و توبه كردم، امام باقر(ع) فرمود: «مراقب باش كه تكرار نكنى» (و با زن نامحرم شوخى ننمايى).
8 - امام صادق(ع) دوستى داشت كه همواره با هم بودند، روزى همين دوست به غلامى تندى كرد و با كمال گستاخى حريم عفت او را شكست و گفت: «اى زنا زاده! كجا بودى؟» هنگامى كه امام اين سخن خلاف عفت او را شنيد، به شدت ناراحت شد، به طورى كه دستش را بلند كرد و محكم بر پيشانى خود زد و فرمود: «سُبحان اللّه!» آيا به مادر غلام، نسبت ناروا مىدهى؟ من تو را آدم پرهيزكارى مىدانستم، ولى اكنون مىبينم پرهيزكار نيستى». دوست امام عرض كرد: فدايت گردم! مادر اين غلام، از اهالى سِنْد (از سرزمين هند) است و بتپرست مىباشد (بنابراين ناسزا به او اشكال ندارد)، امام صادق(ع) فرمود: «آيا نمىدانى كه هر امّتى، بين خود قانون ازدواجى دارد؟ از من دور شو!» ن هنگام بين آن دوست و امام صادق(ع) جدايى افتاد و تا آخر عمر امام، اين جدايى ادامه يافت.اين ماجرا نيز ما را به عفت زبان و كنترل آن از هرزه گويى و گفتار خلاف عفّت دعوت مىكند و حاكى از آن است كه مسئله حفظ عفت جامعه؛ حتى نسبت به بيگانگان بسيار مهم است و بايد مرزهاى آن را شناخت و در حفظ آن كوشا بود.
9 - روزى امام حسن(ع) به نماز ايستاده بود، در اين هنگام زن زيبايى كه شيفته جمال آن حضرت شده بود، نزد امام آمد و با عشوه خاصّى نزد امام ايستاد، امام نماز را كوتاه كرد و فرمود: «چه كار دارى؟» او گفت: «برخيز و از من كام بگير زيرا من شوهر ندارم و نزد شما آمدهام...» امام حسن(ع) چند بار به او فرمود: از من دور شو، ولى او هم چنان (چون زليخا نسبت به يوسف) اصرار و سماجت مىكرد، در اين هنگام امام از خوف خدا به گريه افتاد و مكرر به او مىفرمود: از من دور شو. و گريهاش شديدتر مىشد، به طورى كه آن زن نيز منقلب شده و گريه كرد. در اين وقت امام حسين(ع) آمد، او نيز منقلب شده و گريه كرد، بعضى از اصحاب آمدند و آنها نيز به گريه افتادند. آن زن در حال گريه از آن جا دور شد و حاضران متفرّق شدند. مام حسين(ع) به احترام برادر، راز حادثه را از امام حسن(ع) نپرسيد، تا اين كه پس از مدتى امام حسن(ع) خوابى ديد، پس از بيدار شدن گريه كرد، امام حسين(ع) علت گريه را پرسيد، امام حسن(ع) فرمود: «امشب در عالم خواب، يوسف(ع) را ديدم، و در ميان جمعيت به من نگاه كرده و من بىاختيار گريستم، پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ گفتم: به خاطر آن همه رنجها كه از همسر عزيز مصر كشيدى، و زندانى شدى و پدرت يعقوب به فراق تو گرفتار شد، يوسف به من گفت: «آيا تو از آمدن آن زن بيابانى، و خوددارى خود از او و گريهات، تعجب نكردى؟» عنى اى يوسف فاطمه(س) تو نيز مانند من گرفتار شدى، ولى از خوف خدا، حريم عفاف را حفظ كردى، و با گريهها و تحمّل رنجها، از هر گونه شوائب رهايى يافتى![]()