ناگفته نماند كه هر گاه نياز عاطفى زن بخوبى تامين شود, به تعادل روحى بيشترى دست مى يابد; يعنى بين تامين عاطفى زن و تعادل روحى او ارتباط تنگاتنگى وجود دارد, بگونه اى كه تعادل عاطفى براى زن مساوى تعادل روحى بوده برعكس, عدم تعادل عاطفى, تعادل روحى او را نيز بر هم مى زند. سرانجام, تعادل يا عدم تعادل روحى بطور مستقيم بر رفتار زن اثر گذارده و وضعيت رفتارى وى را رقم مى زند. اما طبيعت مردان بگونه ديگرى است. آنان از طرفى در عين نيازمندى به خوراك عاطفى, از استقلال روحى بيشترى نسبت به زنان برخوردار بوده و در نتيجه, تعادل روحى آنان كمتر وابسته به تعادل عاطفى يشان است, و از طرف ديگر توجه اطرافيان و قضاوتشان نزد آنها از اهميت كمترى برخوردار است. در واقع, مرد آن چنان مايل نيست و آرزو نمى كند كه مورد توجه عده كمى قرار گرفته يا در ميان گروهى كه او را احاطه كرده اند, رجحان داشته باشد و آشنايان و دوستان او را در جمع محدود خويش از همه بهتر و برازنده تر تصور كنند. او آرزو مى كند كه قدردانى عمومى موجب افتخار وى گشته, او را به مقامات عالى رساند و صاحب قدرت يا شهرتى بسزا گردد, در حالى كه تمام اين انتظارات و آرزوها كه از طبيعت مرد سرچشمه مى گيرد, در عالم روحيات زن, بيگانه شمرده مى شود و او كمتر براى اين امور ارزش و اعتبارى در نظر مى گيرد.